تبليغاتX


tkbleak.com

عشق سوخته من..........؟

عشق سوخته من..........؟

عشق سوخته من..........؟

+ نوشته شده در  دوشنبه چهاردهم آبان 1386ساعت 5:38 بعد از ظهر  توسط امیر  | 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هشتم خرداد 1385ساعت 7:8 بعد از ظهر  توسط امیر  | 

کاش بودی تادلم تنها نبود *** تااسیرغصه ی فردانبود

 

کاش بودی تابرای قلب من***زندگی اینگونه بی معنانبود

 

کاش بودی تالبان سردمن***قصه گوی غصه ی فردانبود

 

کاش بودی تانگاه خسته ام***بی خبرازموج وازدریا نبود

 

کاش بودی تادودست عاشقم***غافل ازلمس گل مینا نبود

 

کاش بودی تازمستان دلم***این چنین پرسوزوپرمعنانبود

 

کاش بودی تافقط باورکنی*** بعد تو این زندگی زیبا نبود

 ¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤

¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1385ساعت 4:54 بعد از ظهر  توسط امیر  | 

هرشب به اسمانم مي نگرم تا ماهم راببينم.
هيچگاه در اسمان به دنبال ستاره اي نبوده ام. هميشه اولين چيزي که دلم مي طلبيد ماه زيبايم بود.
با هر بار نگاه به ان ناخوداگاه به دستانم خيره ميشوم.
راستي چرا؟
چه چيز را از ان خواستارم؟
ولي ماه را دوست دارم. يکي از دوستان شبهاي تنهايي من است. ميدانم که بعضي شباها ديدگانم از ديدارش محرومند. براي همين در ان زمان هرگز به اسمان نمينگرم. چون تحمل ديدين جاي خالي اش را ندارم.
ميدانم که هيچگاه انبوه ستارگان اسمان جاي ان را در قلبم پر نميکنند. حتي بزرگترين انها. خورشيد را مي گويم! او را نمي خواهم.
گاه مي انديشم اگر ماه نبود من چه مي کردم؟ شبها به چه چيز خيره ميشدم؟ با چه چيزي حرف ميزدم؟ و چه چيز مي توانست مرا در نور و زيبايي خود غرق کند؟
خود نميدانم. اما خدارا شکر که ان را هم دارم.

 ******************************************************************************

 مرگ من                                                                                از نيمه شب گذسته بود كه هيولاي مرگ مرا از خواب خوش بر انگيخت خوابي كه تو در ان با نهايت كرشمه وناز يكه تاز ان بود ديده گشودم او را كه نميتوانم بگويم چگونه جلوه داشت در برابرم يافتم

راستي تو نميداني اين سايه مرگ تا چه حد بمن دل بسته است ماهي نميگذرد كه چند بار بسراغ من مي ايد تو گوئي كه دلتنگ است كه نمي تواند يا نميخواهد جسد بيجانم را به گورستان بفرستد

پرسيدم اي يار ديرين چگونه است كه جانم را نميگيري؟ لبخند محزوني زد و در حاليكه اشكال مبهمي در فضا ترسيم ميكرد از نظرم دور شد

تو گوئي سايه مرگ نيز بمن دلسوخته ترحم ميكرد و از من ميگريخت تا شايد بتوانم از اخرين ساعات زندگي ام شور ونشاطي بدست ارم

*********************************************************************

گل مریم

باد سرد خزاني گلبرگهاي گل مريم را به اهستگي تكان دادمريم ناله كنان خبر دوري خود را همراه باد خزاني بگوش بلبل شيدا ان عاشق مهجور فرستاد پرنده زيبا با دل كوچك و پر از طپش خود جسم نحيف بي رمقش را به مريم رساند ناله وزاري اغاز كرد :كه اي جفا پيشه اين چه وقت دوري كردن است ؟من چگونه درد هجران ترا تحمل كنم ؟

بيچاره گل مريم شبنم خزاني را از ديده فرو باريد وبدلداري از بلبل شيدا گفت:هنوز چند صباحي از وقت وصال باقي است وتو ميتواني دمي كوتاه از مصاحبت من لذت بري.

دقايقي چند نگذشته بود كه باغبان پير با صورت چروكيده وابروان سفيدپر پشت در حاليكه از شدت تاثر چين وچروك صورتش دو چندان شده بود زمزه كنان پيش امد و در حاليكه كارد تيز بران خود را در برابر ديدگان دريده و اشگ الود عاشق بر گردن ظريف معشوقه گذاشته بود پاسخ دادعمر تو با سپري شدن بهار پايان پذيرفته من تاب وتوان ندارم كه مرگ تدريجي ترا تماشا كنم به اين جهت از گلستان خزان شده دورت ميكنم و از معشوقت جدا مينمايم و بكسي كه ميخواهد ترا به دخترك زيبا رخ شوخ چشمي هديه كند تسليم ميكنم

باغبان دسته گل مريم را بمن داد هنوز در فراق بلبل شب نم هاي خزاني از چهره زيباي گل بر دستهاي من ميچكيد و مرا بياد اشگهاي گرمي كه شبي او از ديدگان زيبايش افشانده بود مي افكند نگاهي به گلستان كردم باغبان پير در ان دور دستها مشغول كندن چاله كوچكي بود و با خود ميگفت:اي بلبل زيبا اي عاشق بيچاره تو نيز در دل خاك سرد مانند هزاران عاشق ديگر بخواب ابدي فرو رفتي

**************************************************

اگه يه روزي من مردم و تو منو دوست داشتي پنج شنبه ها بيا مزارم گل سرخی را رو قبرم بذار تا هميشه ان گل را كه بهت داده بودم به خاطر بيارم ولي اگه تو مردي  من فقط يك بار ميام مزارت ميام ان دسته گل سفيد مريم را كه با خون خودم سرخش كردم برات هديه ميكنم و عاشقانه كنارت جون ميدم تا بدوني هيچ وقت تنها نيستي

**************************************************

كم كم از روزنه هاي اطاقم سايه مرگ چون تيله اي از افتاب بداخل راه مييابد تا وجودم را ان تار لعنتي كه نيستي فنا ناميده ميشود در خود بتند

و هر روز از چگونگي راز مرگ و افرينش بيشتر از پيش دور ميشوم و اينكه خدا چرا بشر را بوجود اورد و اينك چگونه با اين همه خواري ومذلت و درد ورنج زندگي را از او باز مي ستاند در حيرت وغم دائمي فرو ميروم

واقعا اگر از اينهمه تخيل و نبوغ پس از مرگ اثري باقي نماند حقا كه درباره خلقت اين موجود ظلم فاحشي شده است

بهر حال من مدتهاست كه بتماشاي هيولاي مرگ مشغولم و ميدانم كه هيولاي وجود من طاقت مبارزه در برابر او را ندارد واو همانند گربه وحشي قوي پيكري كه با موش ضعيف الجثه بازي كند با من كهنگران از گذشته و نفرت از اينده دارم بازي ميكند

 ********************************************************************

 

تو این اتاق سوت و کور من موندمُ یه قافیه               برای گفتن غمم چندتا ترانه کافیه

من یه مسافر غریب، شب زده و بی هم نفس             پا بند یک ترانه ام مثل قناری تو قفس

این کاغذای بی صدا خبر دارن از حال من                  ترانه هام پیش کـِشتون ، غم شماهام مال من

کاشکی میشد مثل شما از غم عشق داد بزنم            رها ازین قافیه ها حرفامُ فریاد بزنم

 

،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،

 

دوباره دل هوای با تو بودن کرده نگو این دل دوری 

 

 

عشقتُ باور کرده

 

         

میدونی فاصله بین انگشتات واسه چیه؟

واسه اینه که یکی دیگه با انگشتاش این جای خالی رو پر کنـــــه...

 پس به دنبال دستی باش که تا ابد بتونه دستت رو بگیره...

 

 ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

 

 

تو کوچه داد میزنه چینی بند زن اومده،

چینی های شکسته رو بند میزنه

با عجله دویدم  و خودمُ به در خونه رسوندم

 داد زدم:آهـــــــای چینی بند زن!!

یه دل شکسته رو بند میزنی؟

 

 """"""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""

تو مثل یه اتفاقی که می خواد یه روز بیافته

مثل اون شعر تری که هیچکسی هنوز نگفته

مثل قاب عکس زردی که نشسته روی دیوار

مثل اشکایی که آروم میچکن رو سیم گیـــــــتار

دست تو حسیه مثل چیدن سیبای قرمز  

مثل سینه ریزی که روش مینویسن:

بی تو هــــــــــــــرگز

 

:::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::

 نکنه نگاهتو سايه اي از غم بگيره
چشماي قشنگتو يه لحظه ماتم بگيره
همه هستيم به فداي روي مثله گل تو
من که هيچي ندارم هرچي که دارم مال تو
(هرچي که دارم مال تو)


؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

خـــدا بهت دو تا پا داده تا باهاشون راه بری،

دو تا دست داده تا لمس کنی...اما میدونی چرا بهت دو تا قلب نداده؟...

چون قلب دومت رو به یکی دیگه داده تا پیداش کـــنی

¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤

 

به چشمانت بیاموز که هر کس ارزش دیدن ندارد

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و سوم اردیبهشت 1385ساعت 10:51 قبل از ظهر  توسط امیر  | 

ديگر به خلوت لحظه‌هايم عاشقانه قدم نمي‌گذاري،


                              ديگر آمدنت در خيالم آنقدر گنگ است که نمي‌بينمت.

                        سنگيني نگاهت را مدتهاست که حس نکرده ام .

                          من مبهوت مانده ام که چگونه اين همه زمان را صبوررانه گذرنده اي؟!

                     من نگاه ملتمسم را در اين واژه ها  پر کرده ام که شايد ....

                                    ديگر زبانم از گفتن جملات هراسيده است.
 
                     و دستهايم بيش از هر زمان ديگر نام تو را قلم مي زنند .
 
                     و در اين سايه سار خيال با زيباترين رنگها چشمهايت را به تصوير مي کشم
 
               نگاهت را جادويي مي کنم که شايد با ديدن تصوير چشمهايت جادو شوي .
 
                                                       تا به حال نوشته بودم ؟
 
                                                            به گمانم نه !
 
                                            پس اينبار برايت مي نويسم که :
 
                 دست نوشته هايت سر خوشي را به قلبم هديه مي کنند .

                                               مي‌خواهمت هنوز ؟؟؟
 
                گاه چنان آشفته و گنگ مي شوم که ترديد در باورهايم ريشه مي دواند
 
                اما باز هم در آخرين لحظه تکرار مي کنم که حتي اگر چشمانت بيگانه بنگرند.

                               مي‌خوانمت هنوز ، حتي اگر دستانت مرا جستجو نکنند.

                          هيچ باراني قادر نخواهد بود تو را از کوچه انديشه‌هايم بشويد.
 
                   و اينها براي يک عمر سرخوش بودن و شيدايي کردند کافي است. 
                       به گمانم در وراي اين کلمات مي خواستم بگويم که :
 
                                                                        دلتنگت شده ام به همين
سادگي
 
تورو خدا نظر بدین

                                                                مگه چقد زحمت داره

وای ی ی ی

******************************************************
نميخوام بگم که قدر يه دنيا دوستت دارم...
چون دنيا يه روز تموم ميشه...

نميخوام بگم که مثل گلي...
چون گل هم يه روز پژمرده ميشه...

نميخوام بگم که سياهي چشمات مثل شبهاي پر ستاره اس...
چون شب هم بالاخره تموم ميشه...

نميخوام بگم که مثل اب پاک و زلالي...
چون اب که هميشه پاک نميمونه...

نميخوام بگم که دوستت دارم...
چون منکه اصلا دوستت ندارم...
بلکه من عاشقتم...

چقدر سخته هر لحظه با تو بودن اما از تو دور بودن...

**********************************************

سنگین ترین غروب من لحظه بی تو بودن است و سکوت

 
تو خاموش ترین حجم لحظه هایم و من تو را می سرایم. ای
0
 
سر سبزترین دقایق زندگی ام تو خوشبو ترین قسمت زندگی
 
منی که با آمدنت سنگینی یخ زده مرا می شکنی. تو رنگین
 
کمان دلم بعد از این شبهای بارانی و سردی . تو اوج فریاد
0
 
من در سکوت سرد پاییزی بیا و ببین که برای من
 
 
 0همیشگی ترینی0
 

به گرد خويش گشته ام ، سوار اين چرخ و فلك
بس است تكرار ملال ،‌ ز روزگار خسته ام
دلم نمي تپد چرا ، به شوق اين همه صدا
 من از عذاب كوه بغض ، به كوله بار خسته ام

0 0

0 0

 هميشه من دويده ام ، به سوي مسلخ غبار
از آنكه گم نمي شوم در اين غبار ، خسته ام
به من تمام مي شود سلسله اي رو به زوال
 من از تبار حسرتم كه از تبار خسته ام

0 0 

قمار بي برنده ايست ، بازي تلخ زندگي
چه برده و چه باخته ،‌ از اين قمار خسته ام
 گذشته از جاده ي ما ، تهي ترين غبار ها
از اين غبار بي سوار ،‌ از انتظار خسته ام

0 0

0

هميشه ياور است يار ،‌ ولي نه آنكه يار ماست 
 از آنكه يار شد مرا ديدن يار ، خسته ام

0 0عشق با غرور زیباست

          ولی اگر عشق را به قیمت فرو ریختن دیوار غرور گدایی کنی ...

            آن وقت است که دیگر عشق نیست ...

              صدقه است

+ نوشته شده در  شنبه بیست و سوم اردیبهشت 1385ساعت 10:51 قبل از ظهر  توسط امیر  | 

سلام سلام ....  

همه ميگن که شیشه احساس نداره . اما وقتی روی شيشه رو بخار گرفته بود روش نوشتم دوستت دارم خيلی آروم اشک ريخت.

اگه يه روز فهميدی ۱۰۰۰ نفر دوست دارن بدون يکيشون منم

اگه يه روز فهميدی ۱۰۰ نفر دوست دارن بدون يکيشون منم

اگه يه روز فهميدی ۱۰ نفر دوست دارن بدون يکيشون منم

اگه يه روز فهميدی ۱ نفر دوست داره بدون اون منم

اگه يه روز فهميدی هيچ کس دوست نداره بدون من مردم

دیروز ما

زندگی را به بازی می گرفتیم

امروز او ما را...

فردا؟

در دهكده عشق زير تك درخت انتظار نشسته ام,برگهاي سياهش چتريست بر سرم,اي كاش مي شد رويش طوفان شادي از پشت ديوار غم مي آمد ويكباره ريشه درخت انتظار را از جا مي كند,قاصد تنهايي ام را به سوي تو پرواز دادم تا نامه پر از غم مرا به تو رساند,بر روي نامه گلبرگي از شقايق چسپاندم تا كه نامه داند خود را براي بي غمان پيدا نسازد,در زير باران اشكهايم خيس شده ام,كجايي تا لبخند نگاهت را چتري سازم بر سرم.

+ نوشته شده در  جمعه بیست و دوم اردیبهشت 1385ساعت 4:8 بعد از ظهر  توسط امیر  | 

٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪
 
+ نوشته شده در  جمعه بیست و پنجم فروردین 1385ساعت 12:8 بعد از ظهر  توسط امیر  | 

٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪

خوشا دردي که درمانش تو باشي. خوشا راهي که پايانش تو باشي. خوشا چشمي که رخسار تو

بيند. خوشا ملکي که سلطانش تو باشي. خوشا آن دل که دلدارش تو گردي. خوشا جاني که

جانانش تو باشي. مشو پنهان از آن عاشق که پيوسته همه پيدا و پنهانش تو باشي.

 براي آن  ترک جان گويد دل بيچاره که جانش تو باشي............

٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪

                        

خرم آن روز كزين منزل ويران بروم

 

 

راحت جان طلبم و ز پي جانان بروم

 

 

گر چه دانم كه بجايي نبرد راه غريب

 

 

من ببوي سر آن زلف پريشان بروم

٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪

در اين دنيا سراب محکوم است به پوچی ... پرستو محکوم به کوچ کردن...

شمع محکوم به اشک ريختن ... خارها محکوم به تنهايی ... روز محکوم به

غروب کردن ... شب محکوم به رسيدن ... قلب با همه ي پاکی وصداقتش

محکوم به دوست داشتن و چه محکوميتی شيرين تر و دلپذير تر از اين

است ؟؟؟؟

 اما ای کاش همه اين محکوميتهای زيبا را مي پذيرفتند . ای کاش ......

٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪

+ نوشته شده در  جمعه هجدهم فروردین 1385ساعت 6:30 بعد از ظهر  توسط امیر  | 

از خدا گله دارم این عشق چیه آفریده

نکنه عاشقارو دیده عشق آفریده

                

عشقو بازی های رایانه ای کردن

برای گذران وقت بهانه ای کردن

               

از عشق جک ولطیفه می سازن

از عاشق یک نحیفه می سازن

                 

عشقا دیگه پشت پرده ای شده

عشقا دیگه نرده نرده ای شده

              

راه عاشق شدن چت کردن شده

رسیدن به عشق یه دونه کده

             

عشقها دیگه مثل پیکان شده

جمع شده وکردنش دمده

              

توی دفتراشون پراز کلمه عشق

اگه بدونن که این عشق چیه

            

 ٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪

+ نوشته شده در  جمعه هجدهم فروردین 1385ساعت 6:30 بعد از ظهر  توسط امیر  | 

                                                    

به طواف کعبه رفتم به حرم راهم ندادن                      که برون در چه کردی که بدرون خانه ایید

به غمارخانه رفتم همه یاک بازدیدم                            چه به سومعه رسیدم همه زاهدو ریای

در دی میزدم که یکی زدر درامدکه درا                     درا خرابی توهم اذان مای

===================================================================

                                                               

 ساحل باران را نظاره گر هستم"غروب كوير را در قلبم طراحي ميكنم

                          و نگاه پر فروغت را با ياس هاي دل شكسته معنا ميكنم

                           نمي دانم ناقوس نيلوفر آبي را در كدامين ديار نواخته اند

باور كنيد از  عشق اين زمين خاكي جز خاطرات تلخ و شيرين كه نماد تنهايي انسان است

                                           چيزي به يادگار نخواهد ماند

                           از دريچه ي نگاه من عاشق شويد"عاشق بمانيد"‍

                               اما هرگزبه اين عشق اجازه ي پرواز ندهيد

                                   براي اين دوست هر قيمتي را بپردازيد

                              جز رفتن را و هرگزدر برابر پروازش تواضع نكنيد

                                          هر گز از خاطر نبريم كه::::

                          "عاشق هميشه تنها ست"

         

خوش به حال آسمون كه هر وقت دلش بگيره بي بهونه مي باره ...

 

 به كسي توجه نمي كنه ... از كسي خجالت نمي كشه...

 

 مي باره و مي باره و... اينقدر مي باره تا آبي شه... ‌آفتابي شه...!!!

 

 کاش... کاش مي شد مثل آسمون بود...

 

 كاش مي شد وقتي دلت گرفت اونقدر بباري تا بالاخره آفتابي شي...

 

 بعدش هم انگار نه انگار كه بارشي بوده.......

+ نوشته شده در  جمعه یازدهم فروردین 1385ساعت 6:24 بعد از ظهر  توسط امیر  |